تبلیغات
دلنوشته ها
منوی اصلی
دل نوشته ها
دنیا محل گذر است زندگی فاصله کوتاهی به اندازه عمر. برای خودت زندگی کن نه برای حرف مردم
  • ای کاش می توانستم
    آنچه بر تفکراتم بی امان ریشه می دواند یا آنچه بر قلبم سایه‌ی حبری می افکند با قلم درد دل نمایم که شاید ورق‌های سفید را دل خون سازم.

    ای کاش می توانستم
    از عمق جان فریادی سرشار از انزجار بر تامل ثانیه‌های گیتی آرام آرام زمزمه سازم.

    ای کاش می توانستم
    در طوفان زمان بی امان به سوی پایان بدوم تا قبل از اینکه آرمان‌های زیبایم به نسیان بمیرند، به فرجام رسم.

    ای کاش می توانستم
    که از پس این هنجارهای بی عدالت زندگی رخنه‌ای یابم که خاطرات گذشته- روزهایی که خارج از هیچ دغدغه‌ی مشوشی می توانستم با امیدهای ایده آل خود تا ماورای سایه‌ی خورشید پرواز کنم- را دوباره ورق زنم.

    ای کاش می توانستم
    محل فرودم را از بین کوه‌های سرسبز و راسخ آن را برگزینم که واهمه‌ای از لرزش زمین نداشته باشد.

    ای کاش می توانستم
    گلی باشم در بوستان  باغبانی که مرا زیب آنجا بداند و پژمردنم را سبب زوال تاریک باغ بداند.

    ای کاش می توانستم
    عندلیب با وفایی را بر سایه‌ی پر مهر خود به نشاط جاودانی ترغیب سازم، آنگونه که در لحظات عاری از گل بودنم نغمه‌ی حزین بر پیکر سردم نخواند.

    ای کاش می توانستم
    شمعی باشم که پروانه‌ی شیدایم نه به سبب سوختم عاشق من باشد بلکه از حزن سوختنم آتش به جان بخرد.

    ای کاش می توانستم
    همچو آرزویی ناب بر بال لطیف تفکرات انسان خود را جاری سازم تا مبادا در زاویه‌ی خاموش تخیلات بشری جان سپارم.

    ای کاش می توانستم
    از فرط تنهایی در آغوش پر مهر خاک آرام بخوابم.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:22 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • خلیل وجودی مولان دوشنبه 1 خرداد 1391 06:26 ب.ظ نظرات ()

    بنام خالق دوست

    سلام گل عزیز تر از جانم. با سلامی به گرمی آفتاب سوزان به سراغ دلت می آیم تا آن را برایت به روشنی خورشید سازم. گل مهربان، گل اسیر خاک است، تو پایبند غرور و من پایبند مهر تو. گلم هزاران افسوس و صدها دریغ که افسرده ای. گل از جان بهترم گل من بودی ولی علف های هرزه و باد غارتگر تو را از من ربودند و به دست سرنوشت جدیدی سپردند. گل من برو- برو شاید بوستان دیگری را رنگین تر از  اینجا یافتی و از نوزاش گل بوته های جدید دلت پر از مسرت شد. گلم همیشه آرزویم این بوده، هست و خواهد بود « هر کجا هستی خوشبخت باشی». اما هرگاه گذرت از کوچه های دیرین افتاد- کوچه هایی که در ایام نچندان دیرین سوار بر بال نسیم دوشادوش هم شمیم بهاری را به زندگی هدیه می کردیم- آرام آرام با خودت زمزمه کن «یادش بخیر». هرگاه خش خش برگ های زرد و رنگ باخته را زیر پاهای خودت احساس کردی، هرگاه خاموشی ستاره ای را درآسمان نظاره گر بودی، هرگاه سری به خاطرات دیروز خودت زدی و برگی را از گریه زیاد خیس و مرطوب یافتی، هرگاه از گلهای رنگینی که کنون پیرامون تو به رقص و نوازش مشغولند چیزی جزء خارهای سینه سوز که بر تو محیط گشته اند نیافتی، هرگاه دهر کذایی تو را در میان شب و در دست جفای تیره به سخره گرفت، هرگاه از تللو پرتوهای امروز چیزی جزء سینه سوخته برایت بر جای نماند، هرگاه باد سوزانی که از دل سیه فام بر می خیزد، نقاب های دروغین را به آتش کشید و چهره های پر از شقاوت را برایت تفسیر کرد، هرگاه بر این باور رسیدی که ایام شباب به تفکرات واهی چهره پیری به خود گرفته است، هرگاه از سکوت مخوف کائنات بر پیکر خفته معشوقه ای دلت به درد آمد، به یاد آور که کسی همواره به خاطرات تو  روزها را می سوزاند و با خاکستر مکدر شب هم نوای دل خونین تا بالین سحر برایت آرزوی خوشبختی دارد.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • قسم. قسم بر چمن بر گل و بر دشت و دمن،بر زمین و زمان، بر خدای کهکشان، بر خدای عشق و جان، اختران آسمان، مهربان بی گمان، بر خدای عشق و راز بر هوای سوز و ساز، بر کسان دلنواز که دوستت دارم و بدان اگر بدنم را در راه وصال تو هزاران هزار تکه نمایند باز هر تکه آواز دلبر دلبر سر خواهند داد. گرچه فوم مکدر گیتی روزگارم را حبری رنگ کرده است اما خاطر تو به زلالی اشک های فراق نمایان است. امیدوارم هرگز آسمان قلبت ابری نباشد که چشمان زیبایت باران اشک ببارد، امیدوارم خنده هایت تا عمق جان ریشه افکند.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در گنج یک اتاق تاریک زانوی غم به بغل گرفته و در کور راه های تخلیات مبهم خود نشسته ام. هرچقدر پهنه‌ی نگاهم عمیقتر می شود رنگینتر از خلوت تنهایی هایم و بن بست های ملال آور چیزی دیگر نمی یابم. از ورطه مکدر گیتی جزء ناهمواری های ضجه آور چیزی در خاطر ندارم، از ازدحام نقش های دروغین در صحنه‌ی روزگار که هریک برگی از تاریخ را به سخره گرفته، از غروب خاموش انسانهای پر فروغ، از طلوع مکرر انسان نماها، از کوته اندیشی بزرگان و از بزرگ بینی کوچک ها، از صحنه آرایی انسانهای کور سیرت، از لبخندهای بی عمق و نمادین و از گریه های تصنعی، از روزگاری که تنازع برای بقاء با مردمانش خو گرفته، از تعادلی که میان انسانهای محکوم به زنده ماندن با آنهایی که زندگی را اجیر خود کرده اند وجود دارد،...... به سوی خالق خود شکوه دارم.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در سیطره‌ی خاموش این محبس گیتی در پی زاویه‌ای آرام و سبک می گردم؛ آنجایی که خاموش‌تر از دل شب و تاریک‌تر از دل انسان باشد، آنجا که صداها هیچ انعکاس رنگینی نخواهند داشت، آنجا که شب تاریک است و روز روشن، آنجا که بشر خلیفه‌ی اوست، آنجا که دل ها شفاف‌تر از چهره‌ی معصوم کودک باشد، آنجا که چهره‌ها حکایت طینت می کند، آنجا که طینت‌ها عاری از تنش و تشویش‌اند، آنجا که انسان قبل از مرگ باورهایش خود در سینه‌ی خاک خواهد خوابید، آنجا که عشق ورزیدن قانون پروانه‌ها خواهد بود، آنجا که جاده‌ها انتهایی نخواهد داشت، آنجا که غروبش هرگز دلگیر نخواهد بود، آنجا که به دوش گریه کسی نمی خوابد، آنجا که کسی کابوس فراق نمی بیند، آنجا که اشک ها جزء از شوق نخواهد بارید، آنجا که شقایق هرگز نخواهد مرد.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • با نوای نرم و لطیف چکاوک ها در دامن گلهای صبحگاهی زیر انعکاس رنگین شبنم که بر سینه پنجره می رقصد بیدار می شوم. آسمانم با ابرهای سفیدش به زلالی خداوندگارش طعنه می زند. خلوت خانه پر است از عطر و شمیم نسیم بهاری. آرام آرام از روی نهرهایی که با نغمه خوانی و شوق فراوان در راه رسیدن به آغوش مادر خود دریا بی قراری می کنند، گذر می کنم.

    خیلی نرم و سبک قدم بر می دارم که خلوت سحرگاهی شبنم در بستر گلبرگ ها را درهم نشکنم، تلاطم پرتوهای خورشید از لابه لای بوته های گل سرخ چشم نوازی می نمایند، جولان موّاج قوی سپید بر سینه خاموش برکه آرامش را تا عمق جان می نویسد. در پای تپه های سبز خطوات خیزران کبک بی هیچ واهمه ای جلوه زیبایی به طبیعت می بخشد، در پای سایه سنگین بید مجنون در مسیر رود آهسته می نشینم، پای خود را به آب می اندازم تا از نوازش آب روح تازه گیرم. با بوسه اولین قطره آب به پاهای خسته ام بیدار می شوم تا خود را در ظلمت شب تنهای تنها یابم.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:24 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در یک روز سرد و برفی به دنیا آمد. اولین صدایی که شنید نفرین موحش باد بود، چهره خورشید را در پس نقاب هم نمی توانست ببیند، تا دور دستها تا آنجا که در دید خود مصور می کرد چیزی جزء کائنات کفن پوش نمی یافت، قلبش از رعب و وحشت در سینه اش یخ زده بود، از بهت و دهشت خاموش و ساکت مانده بود، از مرثیه خوانی بوران بر پیکر فرتوت کلبه متروک رنگ رخسارش سفید مانده بود، از شیهه رگبار برف هراسان بود، از مرگ جبری برای تک رنگ جلوه دادن زمستان ببم داشت، از اینکه هیچگاه نخواهد توانست گلی را استشمام کند محزون بود و از رسیدن بهار مایوس.و

    تا اینکه دست های پر مهر و لطیف کودکی را بر چهره یخ زده خود احساس کرد و متوجه شد که این مهربان شال و کلاهی برای آدم برفی تنها مهیا نموده کم کم بغض در گلویش شکست و با تمام وجود گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد تا تمام وجودش اشکی شد به پای کودک دلسوز

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • باز امروز در ژرفای تنهایی هایم دوباره قلم به دست گرفتم تا از دیروز هایی بنویسم که زمزمه‌ی دلنواز محبت را بی هیچ دغدغه‌ی خاطری از زبان زیبایی ها می شنیدم، از صمیم دل دوست داشتن را یاد می گرفتم، از تاریکی شب ها هراسی نداشتم زیرا که آنچه در تاریکی شب در رویای خود می یافتم نیز کم از روز های پر شکوهم نداشت. به هر گل که می رسیدم می توانستم شوق پرواز هزاهز را در کنارش آهسته و آرام ببینم، غروب را دوست داشتم چون رنگ رخسار خجول آن دیروزی را برام به تصویر می کشید، فجر را می ستودم زیرا که آغاری بود برای آغازی دگر با خاطرات خوشتر، از کرنش درختان به پای نسیم صبحگاهی نشاط عاشقانه در وجودم جریان می یافت، حتی پاییز را نیز فصل عشق می پنداشتم زیرا که یادآور گیسوان آشفته در شانه‌ی باد بود، از دوست داشتن و مهر ورزیدن خاطره ها می نوشتم و....

    اما امروزم با تکبر سرخ غروب شروع شد، درختان از بیم سیلی‌های باد موحش در خود می لرزیدند، هزاهز بر شاخه خارهای در هم تنیده نفرین از جدایی می خواند، فجر به آرامش بشر حسادت می ورزید، پاییز بی رحمانه بوته های گل را تلکه میکرد، تاریکی شب وسعت رعب انگیز جهان را ورق می زد، اعتبار نوشتن خاطرات فردایم نیز هراسان از مخیلاتم رمیده است.....

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:26 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  پیرمردی بود نابینا و ناشنوا که سال ها بدین سان روزگار می گذراند. در یکی از این روزها که این پیر زمانه در دامن پر مهر طبیعت آرام آرام قدم برمی داشت و از استشمام نفحات گل در بوته‌ی نسیم به هیجان درونی می رسید از خداوند منّان طلب بینایی و شنوایی نمود تا ببیند آنچه روزگاران ندیده و بشنود آنچه را که شبنم با گلبرگ ها نجوا میکند و آن مهربان نیز اجابت نمود.

    پیر ما تا چشم باز نمود، شنید که جهان نه آنگونه تک رنگ بوده که او می پنداشت و تا گوش فرا داد دید که جهان نه به آرامی‌‌ای بود که او گمان می برد. آری دید که زمین هر روز به رنگی در می آید و روز دگر رنگ دگر. نغمه هایی می شنید که در ظاهر و باطن یکی نبودند، بلبل را می دید که در زاویه محبوس می بایست آواز مسرت سر می داد، زیبایی گل به تدبیر بشر در محفظه های شیشه ای در بسته بوی خوش می داد، اعتباری به خاموشی شب نبود زیرا که بشر روز را نیز تاریک نقاشی کرده بود، خوبیها و زشتی ها در هم آمیخته بودند و جهانی مکدر ساخته بودند، کشتی ها بی هیچ واهمه ای  بر خلاف میل موج ها قدم بر می داشتند، سایه ها گرم و سوزان بودند، جوانان پیر و فرتوت، شاپرک خشکیده در قالب تابلو ها، هیچ توجهی به درخت مو سپیدی که زیر سنگینی سرمای زمستان سر بر زمین می گذارد نمی شود، کسی قصه‌ی دختر کبریت فروش نمی خواند. حتی می توانست ببیند که بشر در خدمت بشر است نه بشریت.

    آری پیرمرد ضجه های سوزناک مرگ انسانیت را می دید و می شنید که روز به روز انسانیت کم رنگ و کم رنگتر می شود. این بود که برای بار دوم از خداوند خواست تا مرگ انسانیت را نبیند. و تا ابد خاموش ماند........

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوست دارم بنویسم از روزگاران پر محبت از لحظاتی که با این باور عجین بودم که تا شقایق هست زندگی باید کرد. گذر زمان برایم اهمیتی نداشت و لحظه لحظه هایم بوی یکنواخت شیدایی را بر گوشم می سرود. از شادابی و طراوت شقایق رسم مسرت را عقیده راسخ خود بنا نهاده بودم. مهر ورزی سرلوحه معاشرت با مهربانانم بود. تا اینکه روزی فرا رسید که از شقایق را در بوستان دیگری یافتم. آری شقایق من زیب و پیرایه بوستان باغبان دیگری شده بود. بی آنکه آثاری از پژمردگی در وجنات همیشه مهربان او ببینم او را در دامن بوستان دیگر یافتم. آری دیگر برایم شقایقی نمانده بود تا برایش زنده بمانم اما هرگز حتی نتوانسم اندکی در سینه مهربانش تمام خاطرات مشوش دیروزم را را برایش قصه کنم. که شاید اولین غروب سرد پاییزی را یاد آور ایام دهر دیرین بداند. حتی نتوانستم به او بگویم هرگز نمی توانم از ژرفای دل به یاد بی وفایی هایت از تو دلگیر باشم. حتی نمی توانم ببینم قبل از مرگم نه تنها پژمرده شوی بلکه رنگ از رخسارت پریده باشد. حتی تنوانستم به او بگویم نشاط تو در عمق جان من ریشه دوانده بود و با رفتن تو قلب من ریشه ریشه شد. اما از او خواهش ها و تمنا هایی دارم

    وقتی که مجال این را یافت که بر پیکر سردم نظاره گر باشد فریادی از سر سرور به گوش نسیم نجوا کند که نشاط جاویدان او در ابد نیز گوش نواز من خواهد بود. جسدم را بر بلندای کوهی از یخ قرار دهد تا با اولین تابش ذوب شود و بجای دوست بی وفایم برایم بگرید. باد صبا را بگوید آهسته بر پیکر من گذر کند تا تمام ناکامی هایم را بر گوش او بخوانم. قلبم را بشکافد تا بداند کینه ای در دل نداشته ام. چشمانم را باز بگذارد تا همه بدانند چشم انتظار کوچ گیتی نموده ام. بر مزارم بنگارد که با شقایق زندگی باید کرد بی شقایق با خاطراتش همدوش خاک خوابید

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بنام خالق طبیعت

     

    موضوع انشاء: فصل های سال را توصیف نمایید.

    می نگارم از روزگاری که چشم خود به شمیم روح نواز طبیعت گلگون باز نمودم. آری زیبایی بهار را می شد با عمق جان درک کرد. از نغمه عندلیب بر بالین نرم گل می شد رسم شیدایی را به جان کشید، از نوازش جویبار ها بر سر سنگریزه های کف رودخانه ها می شده فهمید که نرمی و لطافت دست در دست سختی ها داده اند تا بهاری ارمغان آورند که آرامش بخش تن و جان هریک از کائنات باشد. شکوفه ها در بالین باد بی قراری می کنند و اعتنایی به رویش علف های هرزه ندارند و فارغ از چشمداشتی بوی عطرآگین خود به آغوش نسیم می سپارند،....

    نم نمک گرمای تابستان چشم شکوفه ها به جهان واقعی باز می کند، درختان در اوج مسرت زیبایی شکوفه ها را به حلاوت میوه ها بدیل می سازند، جوی ها از سایش بر سر سنگریزه ها تن خود گرم میکنند، در سایه درختان و در بستر رود می توان فارغ از تمامی سختیها مدهوش گلهای زیبا شد،.....

    دریغا که ریزش اولین برگ باعث شد این طبیعت زیبا رنگ خود ببازد، گویی زردی رخسار نماد از ناتوانی در برابر باد پاییزی بود. از بوته گل ها نیز جزء خار های سینه سوز چیزی بر جای نماد. آواز هزار و عندلیب جای خود به نفیر موحش باد در کالبد تکیده درختان سپرد. حتی رود ها نیز به رسم طغیان از مسیل خارج شدند. آیا می شود دگر بار برگ های زرد و منفور را با ساقه ها آشتی داد؟ آیا می شود بلبل را بر بوته خشک بازنشاند؟ آیا می شود همچو سرو راسخ و سرسبز ماند؟

    جواب این سوالات متوهم را سوز سرمای زمستان در هم خشکید، هنگامه سرما در روح خاموش طبیعت آواز مرگ سر می داد، طبیعن از وحشت خشک و بی جان مانده بود که ناگاه پارچه ای سفید از جانب زمستان بر چهره زمین پایانی بود بود بر این داستان.

    22/12/1388 

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در تلاطم افکار مشوش قلم را سنگ صبور خویش یافتم تابنویسم از روزهایی که یکی پس از دیگری در ژرفای تاریک شب جان می سپارند، از اینکه بشر به مرگ ثانیه ها می خندد دل ریش می شوم زنهار که این ثانیه ها در روزگاری دورتر امیدی بود برای انسان.

    وقتی که پیکر بی جان انسان را که بر چوبه دار می رقصد و گروهی بر این بازی گیتی می گریند و گروهی مسرونند را می بینم به تحیر فرو می روم که سعادت انسان که آماج بودن هر انسانی است چقدر می تواند از فردی به فرد دیگر فاصله ی سنگینی داشته باشد.

    در عجبم از باغبانی که گل را می فروشد، از انسانی که در بستر هایل و تاریک شب آرام می گیرد، از بلبلی که در قفس می خواند، از انسانی که انسانیت را می کشد، از آب زلال و بی ریایی که از دل سنگ بیرون می آید و ...

    اما عمیق تر که می نگرم می یابم که در پس هریک از این تاریک و روشن ها، باید ها ونباید ها، بودن ها و نبودن ها افکاری متنوع سایه انداخته است که هریک به فراخور سیرت بشری بر صورت دهر بوقلمون رنگی می زند و امید بودن را در آنها شعله ور می سازد.

    ولی شرم انسانیت این اجازه را به وی نمی دهد که هدف از زیستن، دستیابی به سعادت صرف خود باشد و می بایست آرمانهای دیگری که ممکن است در تضاد کامل با سعادت خود باشد را به جان بخرد پس آیا می توان گفت

    در این دنیا به دنبال چه می گردی؟

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394 12:24 ق.ظ
    ارسال دیدگاه